آتشی؛ فرمانروای شعر جنوب
ده گام برای شناخت دوباره شعر آتشی
گام اول
با اینکه منوچهر آتشي، شاعر روايتگر جنوب اینک در میان ما نیست؛ اما شعله های سرکش اشتیاق برای از او گفتن هنوز فروکش نکرده است؛ قصد دارم به تناسب فرصت و فضای پیش آمده، درباره راز فلسفه پنجاه سال حضور جدی و خلاقانه آتشی در شعر معاصر سخن بگویم؛ درباره فراز و فرودهای همیشگی اش در زبان، یاغی شدنش در سرزمین ناهموار ذهن، سرخوردگی های سیاسی اش، تن ندادنش به ابتذال رایج و روزمره ی برخی شاعران شهر زده آن سال ها، آرمان خواهی او در نبرد با سطحی نگری، زبان حماسی اش، پیوند ناگستنی شعرش با سنت و مدرنیته، حضور جاودانه عناصر بومی در آثارش، سیالیت روح بزرگ فرهنگ ایرانی در کتاب هایش، رمانتيسم جنوبی اش، شورش شاعرانه اش بر عليه وضعيت دروغين و پوشالین روزگاري که دود و دروغ سراسرش را گرفته، عشق حماسی اش، حماسه ی عاشقانه اش، و درباره انچه او را از یک معلم شاعر، به شاعری ماندگار در عرصه ی شعر معاصر رساند.
گام دوم
براستی اگر آتشی با آن جرات و جسارت و خلاقیت ستودنی، در اولین مجموعه اش یعنی آهنگ دیگر این چنین از جنوب و فرهنگ و طبیعت و دریا و تفکر و آیین و سنت و اقلیم آن سخن نمی گفت و این چنین پرده از مولفه های حاکم بر ذهن و زبان ما بوشهری ها بر نمی داشت، آیا اکنون جایگاهمان در عرصه شعر معاصر در همان موقعیت و وضعیتی بود، که اینک قرار دارد؟ آیا من شاعر بوشهری اکنون به این اعتماد به نفس تاریخی دست یافته بودم؟ ایا خود باوری ما همین قدر بود که هست؟ اگر آتشی نبود، باباچاهی می توانست این گونه فاصله ی بوشهر تا مرکز را در نوردد و از مدرسه ای دور افتاده در بوشهر آن روز، به مرکز برود و نبض شعر و نقد معاصر پایتخت را در دست بگیرد؟ تکلیف بیابانی چه می شد؟ آیا کیفیت صفحات ادبی نشریاتی چون آیینه جنوب و نسیم جنوب و پیغام و نصیر و نشریاتی از این دست، مدیون حضور شعله ور آتشی در ادبیات معاصر نبوده است؟ اگر او نبود، تکلیف شاعران جوان تر چه می شد؟ آیا فخرایی و چمنکار و بهزادی و برازجانی و عمرانی و غضنفر و شاکر و... را نباید وارثان بی چون و چرای این شاعر جنوبی دانست؟ آیا شاعران جوان جنوب، وقتی گام به عرصه ی شعر و شاعری می گذارند، از همان نخستین روز حضور، اعتماد به نفس بیشتری نسبت به شاعران جوان استان های سیستان و بلوچستان و یزد و کهکیلویه و بویر احمد ندارند؟ آیا سایه ی سنگین آتشی را به این سادگی ها می توان انکار کرد؟ می توان افق گسترده ای که به روی مان گشوده را ندید؟ نقش راستین آتشی در رسیدن بوشهر به چنین جایگاهی در ادبیات امروز قابل انکار است؟ انکار آن، انکار آفتاب نیست؟ براستی تا به حال برای یک لحظه شده چشم ببندید و فرهنگ و ادبیات و شعر بوشهر را بدون او تصور کنید؟ تکلیف این همه شعر و شعور چه می شود؟ آیا بی او، هویت فرهنگی ما ناقص نیست؟
گام سوم
به نظر می رسد در آن سال های بحث و جدل، سال های درگیری نوآوران و سنت گرایان، روزگار جدال و جدل نیما و بهار، کمتر شاعری جرات می کرد سربلند کند و آواز عاشقانه ی نیما را سر دهد. آن روزها نیما و شعرهایش تازه نفس تازه کرده بودند و دشمن قسم خورده کم نداشتند و اگر کسی ادعای پیروی از او می کرد، نه تنها محکوم به دشمنی با ادبیات و زبان فارسی می شد، که بلافاصله حکم تکفیر ادبی اش را نیز صادر می کردند؛ و آتشی در چنین وضعیتی بود که در سرزمینی که بوی فایز و سنت ادبی مشام مردمانش را پر کرده بود، فضایی جدید و نو را تجربه کرد؛ مردم جنوب به شدت وفادار به شعر سنتی بودند و تحت تاثیر اشعار فایز و دیگر دوبیتی سرایان قدرتمند، تعریف و تصویری موزون از شعر در ذهن داشتند و بسی دشوار بود دم از شاعری زدن با مولفه هایی که در تعارض اولیه با برداشت عام و عمومی مردم از شعر بود. آتشی اگر کمترین ارادت و علاقه ای به ذوق عوام داشت، می توانست براحتی محبوب قلب ها شود؛ اما شاعری جدی مثل آتشی به ارتقای سطح ذوق عامه می اندیشید، نه اینکه به وضعیت موجود قانع شود و در همان حد متوقف شود و تن دهد به شرایطی که عوام طالب آن است. از همین رو نیز به سمت خلق تصاویر و فضاهای بکر بومی رفت و با تمام وجود از خویشتن خویش مایه گذاشت.
با اولین کتابش - آهنگ دیگر - به یک باره در شعر معاصر گل کرد و از همان اولین کتاب نشان داد که می توان نوگرا بود اما به سنت نیز پشت پا نزد و پایبند بود. نشان داد که طبیعت را می توان زنده تر و جاندارتر از گذشته وارد شعر کرد؛ ثابت کرد که تنها طبیعت شمال نیست که بکر و زیباست، بلکه طبیعت وحشی و دست نخورده جنوب هم جایی شگفت برای خلق مضامین تازه است؛ دروازه شعرش را به روی عناصر و تصاویر بومی گشود و آهنگ دیگر و آواز خاک و دیدار در فلق را سرود تا نشان دهد که هویت جنوب، هویتی آمیخته با طبیعت است و بی ریشه نیست.
گام چهارم
تفاوت «آهنگ دیگر» با دیگر مجموعه های آن سال ها این بود که شعرها عمدتاً نیمایی بودند و سرشار از سوررئالیسم و مملو از تصاویری که برخاسته از فضای بکر و دست نخورده ی طبیعت جنوب بود؛ آهنگ دیگر حدیث بی قراری مردمی بود که از نارفیقان زخم خورده بودند. بی قرار بودند، ریشه داشتند، قربانی بی عدالتی بودند، و بر گرده شان آثار ستم دیده می شد، آهنگ دیگر به سرعت بر سر زبان ها افتاد و توجه شعردوستان آن زمان را به خود جلب کرد. و اگر هم فروغ گفت: «آتشی با کتاب اولش مرا به کلی طرفدار خودش کرد. خصوصیات شعرش به کلی با مال دیگران فرق داشت. مال خودش و آب و خاک خودش بود. وقتی کتاب اول او را با کتاب خود مقایسه می کنم، شرمنده می شوم اما آتشی نباید به تهران می آمد، اگر خودش را حفظ کند خیلی خوب خواهد بود.» دقیقاً به دلیل همین موفقیتی بود که آتشی با چاپ آن به دست آورده بود.
البته همان طور که انتظار می رفت همه ی شعرهای مجموعه اول آتشی یکدست و یکسان نبودند و در کنار اشعار درخشان، شعرهای ضعیف نیز به چشم می خورد؛ اما این مهم نبود؛ چون زیبایی و تاثیر همان چند شعر ماندگار این کتاب آن قدر خارق العاده و شگفت انگیز بود که بی هیچ شک و شبهه ای حضور جدی او را برای چند دهه تضمین می کرد.
وقتی به نظر شاعران و منتقدان مطرحی چون محمد حقوقی و رضا براهنی و رضا سیدحسینی و ... درباره کتاب اول او نگاه می کنیم می بینیم که آتشی تا چه حد توانسته در این مجموعه موفق عمل کند. در واقع شعر آتشی بود که شاعران جوان آن روز را متوجه کرد که فضاها و دنیاهای دیگری هم هستند که قابل به شعر درآمدن می باشند. حضور زیبا و طرب ناک اقلیم شاعرانه جنوب در این شعرها باعث شد تا نه تنها جنوب با همه ظرفیت های ادبی و تاریخی اش به شعر معاصر معرفی شود، بلکه شاعران جنوب هم باور کنند که می توانند از خود و دنیای نزدیک خود حرف بزنند، بی آنکه محکوم به خامی و سطحی نگری شوند.
گام پنجم
آتشی به گواه مجموعه شعرهایی که سروده، هرگز تابع گرایشات سیاسی معمول نبود و بیش از اینکه تمایل به خلق چنین فضاهایی داشته باشد، سعی می کرد دغدغه های اجتماعی انسان معاصر را گاه به صورت نمادین و سمبلیک و گاه به شکلی عریان تر بیان نماید. به هر حال شعر او کمتر تابع تقسیم بندی های سیاسی - اجتماعی است و اگر هم بشود برای شعر او تقسیم بندی دوره ای یا زمانی ترسیم کرد باید به سراغ موقعیت ذهنی و زبانی وی رفت که بدون شک در نوع خود متغیر و زنده است. به نظر می سرد حداقل سه دوره شعری برای حیات شاعری آتشی می توان متصور بود؛
- دوره اول دوره ی ارائه هویت واقعی او در شعر که آن را دوره بومی گری محض وی نیز می توان نامید؛ در این دوره شعرها در قالب زبانی حماسی – تغزلی بیان می شوند و کتاب های «آهنگ دیگر» و«آواز خاک» و «دیدار در فلق» را باید محصول آن دوره دانست؛
- دوره دوم که طی آن آتشی معلق میان سنت و مدرنیته و معطل بین حال و هوای روستا و شهر مانده است؛ در این دوره شاعر خیز برداشته تا از فضاهای صدرصد بومی فاصله بگیرد و اندکی به سمت تجربه تصاویر شهری در شعر حرکت کند؛ در این دوره نسبتاً طولانی است که کتاب هایی چون «وصف گل سوری» و «گندم و گیلاس» و «زیباتر از شکل قدیم جهان» و حتی با اندکی سختگیری «چه تلخ است این سیب» از او منتشر می شود؛ در این دوره است که ذهنیت آتشی به انسان اجتماعی تر گرایش پیدا می کند و به جای عناصر صرفاً بومی، این طبیعت است که با همه مظاهر و عناصرش وارد شعر او می شود و تغزل آتشی نیز حسی تر و لطیف تر می شود.
- و دوره سوم که دهه اخر عمر شاعری وی را شامل می شود و در این دوره است که آتشی بی آنکه مثل بسیاری از شاعران به بیماری کمبود انرژی و تخیل و تصویرسازی دچار شود همچنان جاده ی طولانی خلاقیت را طی می کند و با تجربه فضاهای نسبتاً مدرن تر و بکارگیری ظرفیت های نهفته در دل زبان و فرم و ساختار شعر دهه هفتاد، شعری می سراید که کاملاً جوان وسرزنده می نماید. «اتفاق آخر» و «حادثه در بامداد» و ... را باید میوه و نتیجه این دوره دانست.
و جالب اینکه تلخی نگاه تا اخرین روزهای حیات نیز شاعر جنوبی را همراهی می کند؛ البته به راحتی می توان علت این تلخی و اندوه را در خود شعرها و مصاحبه ها و زندگی نامه و دست نوشته های بازمانده از وی جستجو کرد؛ ضمن اینکه چه بسا اگر این همه تلخی و ناکامی و اندوه و مصیبت و خنجر و خیانت به سراغ آتشی نمی آمد، اینک چهره ای دیگر از او پیش روی ما قرار داشت؛ اما انگار دست تقدیر بر آن بود تا شاعر خوب جنوب به چنین سرنوشتی کشانده شود.
گام ششم
در واقع هر کدام از مجموعه شعرهای آتشی را می توان ادامه و گسترش طبیعی کتاب های قبلی وی دانست؛ او بر خلاف بسیاری از شاعران که یک شبه دست به تغییر همه جانبه می زنند، کمترین عجله ای برای گذر از مرحله قبل و رسیدن به دوره ی بعد ندارد؛ آتشی در کنار گسترش عناصر و مدرن تر نمودن زبان شعرهایش، فرم اثارش را نیز به تدریج متنوع تر و امروزی تر می کند؛ او تصاویر را از تکرار و کسالت نجات می دهد و براستی که کمتر شاعری را سراغ داریم که به اندازه ی او در درگیری و چالش دائم با تحولات شعر خویش باشد. او در طول پنجاه سال حیات شاعری خود، کمتر تن به ابتذال ادبی از نوع متداولی که در این دو دهه فراوان مشاهده شد، داد. او نه تنها با استفاده از تخیل ناب شاعرانه مرزهای معمول شعر را درنوردید، بلکه با گرفتن فرم شعر خود از طبیعت پیرامون، کیفیت زیبایی شناختی شعرش را نیز به مراتب از سطح عادی و متداول فراتر برد. به عبارتی قدرت تخیل و نزدیکی عمیق او به عناصر بومی و طبیعی باعث شد که ظرفیت های فرهنگی و تاریخی جنوب به زیبایی هر چه تمام تر در شعر او ته نشین شوند. برای اثبات کارکرد بی نظیر عناصر و المان های بکار رفته در شعر آتشی همین بس که مخاطبین شعر معاصر، دو تا از مطرح ترین شعرهای او را نه به نام آن دو شعر، بلکه به نام شخصیت و کاراکتر زنده و سیال و جاری این دو شعر می شناسند؛ امروز ما نه تنها دو شعر «خنجرها، بوسه ها، پیمان ها» و «ظهور» آتشی را با نام «اسب سفید وحشی» و «عبدوی جط» می شناسیم بلکه اصولاً هویت ادبی و نام خود او را نیز در پیوند دائم با این دو المان و کاراکتر می دانیم. و این امر نشان می دهد که این شاعر جنوبی تا چه حد توانسته کاراکترهای شعرش را جاودانه کند.
گام هفتم
در شعر آتشی، کاراکترها در چهاردیواری شعر محصور نمی شوند؛ به یک باره سر از اجتماع و طبیعت در می آورند و به سمت جاودانگی حرکت می کنند؛ به عنوان نمونه اسب، به عنوان یکی از این کاراکترها که اتفاقاً بیشترین کارکرد را در شعر بومی او دارد، حیوانی نیست که در طبیعت بتوان اسیرش کرد؛ اسب شعر او همچنان که در طبیعت بکر و وحشی، همدوش و همپای صاحب خویش جولان می دهد و بار آن همه بی عدالتی و ظلم و خستگی و خیانت و اعتراض را بر دوش می کشد، به تناسب نیاز به شهر هم سر می زند و با مجسمه ی بی حرکت اسبان سنگی به مکالمه و گاه مجادله بر می خیزد. و این هنر اصلی آتشی برای جان دادن به اسبی است که نماد تمام نمای شعر اوست. به قول خود آتشی، این شعرها به نوعی حرف های اوست؛ او دارد تنهایی اش را با ما قسمت می کند و به ما نشان می دهد؛ او می کوشد با زبان شعر، قصه ی همیشگی آدم ها و اشیا و سرزمینی را نقل کند که در با آنها زیسته و در تک تک سلول های وجودش حل شده اند. به همین دلیل هم هست که در شعر آتشی بیش از آنکه اصالت با فرم باشد، با معناست؛ او می خواهد حرفی بزند؛ و دغدغه ی آن حرف است که آتشی را به سرودن وامی دارد؛ از این رو نیز می باشد که بیش از فرم، دغدغه ی محتوا دارد.
آتشی اعتماد بی چون و چرایی به تجربه و حس نوستالژیک خود دارد و کمتر شاعری به اندازه آتشی به سمت غریزه و فطرت بدوی خود حرکت کرده و آنچه در زندگی بدوی خود دیده و لمس کرده را به شعر در آورده است؛ و در این رهگذر هیچ چیز از دایره نگاه تیزبین او بیرون نیفتاده است؛ از کوه و موج و ماسه و اسب و بندر و دریا و نخل گرفته تا مردمان در چنبره ی بی عدلتی و تبعیض خیانت گیر کرده.
آتشی شاعری است که عادت دارد برخوردی غریزی با جهان پیرامون داشته باشد؛ و در این مسیر چنان شاخک های تیزی دارد که جزیی ترین سمبل ها و نماد ها و نشانه ها نیز از چشم تیزبین او دور نمی مانند؛ او شعر را به قول خودش از هیچ کتابی نیاموخته و هیچ آیین نامه و بخشنامه ای نیز برایش ننوشته است.
از سوی دیگر کمتر شاعری را در ادبیات معاصر سراغ داریم که مثل او پنجاه سال تمام شعر سروده باشد و در این زمان طولانی، تخیل و انرژی شعری او کم نشود؛ البته این حرف به این معنا نیست که شعر آتشی نوسان نداشته و همیشه مسیر رو به رشدی را طی کرد است، اتفاقاً او هم مثل هر شاعر بزرگی گاه حرکت شعرش تند و گاه کند شده، اما اصل این است که او دوباره خود را باز یافته و انرژی پر هیجان و خلاقانه شعرش را بدست آورده است.
گام هشتم
یکی از ویژگی های جالب شعر آتشی را باید دوری او از ثبت لحظات خصوصی و تجربیات عاشقانه و حتی اجتماعی او دانست؛ در شعر آتشی کمتر– و اگر اغراق نباشد می توان گفت اصلاً - پیش نمی آید که او زندگی فردی و خصوصی خود را به شکل صریح و بی تکلف به شعر درآورد؛ کاری که مثلاً شاملو بر خلاف آتشی از انجامش واهمه ای ندارد؛ آتشی حتی در نامه ها و یاداشت های خود نیز دوست ندارد وارد مسائل فردی و شخصی شود و پرده از زندگی خصوصی خود بردارد؛ این امر نشان می دهد که وی خوی و خصلت جنوبی و محجوب اینجایی را همیشه با خود داشته و گرایش به هنر و شعر مدرن هرگز منش بومی او را تحت شعاع قرار نداده است؛ بدیهی است که زبان و ذهنیت شاعری که دارای چنین منش و روشی است، با زبان و ذهنیت شاعر یا شاعرانی که دیگر گونه می اندیشند تا حدی فرق می کند؛ و یکی از دلایل تفاوت فرم و ساختار و زبان و محتوا و عناصر درونی و بیرونی شعر آتشی را با شعر دیگر شاعران معاصر باید در همین نکته جستجو کرد؛ اگر ادعا کنیم که هویت زبانی آتشی تا حدی وابسته و مدیون چنین طرز تلقی از مفهوم زیست اجتماعی است، بیراه نرفته ایم.
بدون شک اگر زبان فروغ و شاملو این چنین شهری و سرشار از عناصر متعلق به زندگی خصوصی است؛ یک دلیل عمده آن به همین مساله بر می گردد؛ شاید در مجموعه های آخر آتشی دیگر از آن مولفه های بازدارنده فرهنگی بویژه در بحث تصویرسازی و بکارگیری عناصر روایی توصیفی خبری نباشد، اما او هرگز از خصلت جنوبی که تقدیر شعرش با آن نوشته شده بود، فاصله نگرفت؛ البته آنچه باعث می شود گاه به اشتباه فکر کنیم که وی در آثار آخرش دیگر به حال و هوای پیشین شعرش علاقه نداشت، حضور بیش از پیش زوایای زندگی شهری در شعر اوست؛ و گرنه او تا آخرین کتاب شعر نیز وفادار به طبیعت و قوم و قبیله و آفتاب و دریای جنوب مانده است.
گام نهم
اینکه آتشی شاعری بومی و طبیعت گراست، نشانگر قدرت این شاعر در فهم و دریافت زندگی پیرامون خود است و صمیمیت او را با عناصر بومی و طبیعی زندگی اش نشان می دهد؛ کدام شاعر و هنرمند است که از اقلیم خود استفاده نکند؟ در داستان های منیرو و صفدری و چوبک وشریف مگر از جنوب با همه زیر و بمش استفاده نشده است؟ مگر شاعران امریکای جنوبی و افریقا و روسیه و ژاپن از مردم سرزمین خود حرف نزده اند؟ مگر نمی توان رد فرهنگ و عناصر فرهنگی شمال را به خوبی در شعر نیما جستجو کرد؟ اتفاقاً این بیانگر اصالت زبانی و ذهنی شاعری چون آتشی است؛ و اگر او تا آخرین سروده های خود نیز همچنان هویت شعری خود را حفظ می کند و نوگرایی هایش او را به دام و دامن بی مایگی متداول آن روزها نمی اندازد؛ به این دلیل است که شاعری ریشه دار بود و هرگز از ریشه نبرید.
البته بکارگیری ظرفیت های بومی و طبیعی نه تنها به دلیل تفاوت مکان زیست شاعران و هنرمندان موضوعی کاملاً بدیهی به نظر می رسد بلکه در بحث تاریخی نیز موضوعی قابل بحث و طرح است. مگر غزل های حافظ را نمی توان با توجه عناصر درونی اش از غزل شهریار معاصر تفکیک کرد؟ مگر نمی توان به دلیل تفاوت زمانی، آثار رودکی را از صائب و همین طور آثار هومر را از کافکا و شعرهای اکتاویوپاز را از آخماتوا تشخیص و تمییز داد؛ در شعر آتشی نیز بکارگیری ظرفیت های بومی و طبیعی نه تنها فرصت و ظرفیتی برای بازتاب جهان - زیست شاعری چون اوست، بلکه به نوعی بیانگر تاریخ و گذشته مردمان هم اقلیم او نیز می باشد. ضمن اینکه آنچه در شعر آتشی تحت عنوان تلخ کامی و شکست و اندوه و مطرح است؛ صرفاً محدود به جنوب نمی شود؛ چرا که این مساله به نوعی بازتاب وضعیت عصر و نسل نیز هست؛ به هر حال او به زبان فارسی شعر سروده و آگاه به اتفاقات و تحولات فرهنگی سیاسی اجتماعی عصر خود بوده و شعرش همچنان که از جنوب برخاسته، از دل روزگار معاصر نیز بر آمده است.
گام دهم
در ادبیات معاصر، نیما یوشیج و صادق هدایت بودند که برای اولین بار سعی کردند از دریچه و زاویه نو و نسبتاً مدرنی به زندگی و هستی و هنر بنگردند؛ در آثار نیما و هدایت به خوبی می توان تفاوت نگاه مدرنی که برای اولین بار به این شکل تجربه می شد را با نگاهی که در غالب آثار کلاسیک استفاده می شد، مشاهده نمود. در اینکه هم کار نیما و هم هدایت جسارت و جرات می خواست تردید و شکی نیست و نیاز به توجیه و تبیین هم ندارد؛ اما آنچه می خواهم بگویم این است که کار منوچهر آتشی نیز به جرات و شهامت و ریسکی اگر نگویم بیشتر از آن دو، حداقل به همان اندازه نیاز داشت؛ محیطی که آتشی در آن می زیست کاملاً با فضای زندگی نیما و هدایت فرق می کرد؛ اگر در تهران بواسطه فضای ادبی و فرهنگی فعال، زمینه و بستر تجربه چنین نوآوری هایی فراهم بود، در بوشهر اما کاملاً غلبه با نگاه سنتی بود و شاعری تنها مثل آتشی باید از یکسو به قول خودش با تمام پوست و خون و استخوان و خون انقلاب ادبی را درک می کرد تا بدان عمل می نمود و از سویی دیگر باید تحمل نیش های تلخ و گزنده دیگران را هم با تمام وجود می داشت؛ و گرنه عملاً در مقطعی کم می آورد و کارش به شکست منجر می شد. مضاف بر اینکه آتشی اگر چه بعد از نیما شعر نو را تجربه کرد، اما اولین کسی بود که عناصر بومی جنوب را وارد شعر نو کرد؛ در این زمینه هیچ تجربه ای حتی ناموفق پشت سر آتشی نبود و به راستی که باید گفت جز او هیچ شاعر و شاگرد دیگری قادر به این کار و یا بهتر بگویم شاهکار نبود.
